تبليغاتX
عاشقانه
هميشه عاشق خواهم ماند




لينك ثابت نوشته شده در 30 Jan 2008ساعت 5:8 بعد از ظهر
توسط ..:: alireza ::..




لينك ثابت نوشته شده در 30 Jan 2008ساعت 5:5 بعد از ظهر
توسط ..:: alireza ::..

 آورده اند كه عيسي پيغمبر ـ عليه السلام ـ از ابليس پرسيد كه كرا دشمنتر داري؟ گفت: فاسق جوانمرد را. گفت: كرا دوستتر داري؟ گفت: زاهد بخيل را، به سبب آن كه فاسق جوانمرد به بركت جوانمردي به توبه رسد، و زاهد بخيل به شومي بخل به ضلالت افتد و به هر دو عالم رنج و

............................................................................................

شخصي را گفتند: كاغذي بنويس. گفت: پايم درد ميكند! مانع چيست؟ گفت: آن كه به وضعي كه نويسم، به غير از من هيچ كس نتواند خواند، هر آينه مرا طلب كنند، پس درد پاي مانع باشد

خط نـــــامطبوع خوبان ديده اي خط بنده زان بتر باشد هنوز

غير بنده كس نيارد خواندن هم به شرط آن كه تر باشد هنوز

............................................................................................

در اخبار آمده است كه جبرئيل امين از عزرائيل ـ عليهم السلام ـ پرسيد كه اي برادر! چندين ارواح خلايق كه قبض كردهاي، تو را به هيچ كس رحم نيامد؟ گفت: بر دو كس ترحم كردم يكي طفلي بود يك ساعته، در بياباني از مادر يتيم ماند:

بر حسرت اين چنين يتيمي ناهيد بر آسمــــــان بگريد

بر درد دلش سزد كه گردون جامه بدرد جهان بگريد

ديگر پادشاهي كه جهان در تحت تصرف داشت، چهارصد سال را شهرستاني بساخت، چهل فرسنگ و آن را ارم خواند، و خداوند تعالي در قرآن ياد كرده كه: (باغ ارم ستونها داشت، و همانند آن در هيچ شهري آفريده نشده بود. فجر، آيات 7 و 8) دوازده شهر در وي بساخت چنان كه يك خشت از زر و يكي از نقره و ريگها از لعل و مرواريد بود و در جويهاي آن به جاي آب، عسل و شير و گلاب روانه كرد و در اطراف جويبار درختها بساخت تنه از زر و برگ از زبرجد و ميوه از ياقوت و در اثناي آن سيصد و شصت ستون بود از زر و سيم، جمله به لعل و ياقوت مرصع هر ستوني صد گز، بر سر ستونها تختهاي زرين و در زير آن قصرها بنا كرده و در هر قصري هزار دختر به صورت پري و به حسن مشتري ساكن. چون به تماشاي آن رفت، هنوز يك پاي بر در دروازه ننهاده بود كه فرمان آمد كه روح وي قبض كن، قبض كردم.

...........................................................................................

سلمان فارسي بر لشكري امير بود. در ميان رعايا چنان حقير مينمود كه وقتي خربندهاي به وي رسيد، گفت: اين توبره كاه بردار و به لشكرگاه سلمان بر. سلمان برداشت. چون به لشكرگاه رسيد، مردم گفتند امير است بترسيد و در قدم وي افتاد. سلمان گفت: به سه وجه اين كار از براي خود كردم، نه از بهر تو، هيچ انديشه مدار. اول آن كه تكبر از من دفع شود دوم آن كه دل تو خوش شود سيم آن كه از عهد حفظ رعيت بيرون آمده باشم.




لينك ثابت نوشته شده در 30 Jan 2008ساعت 6:23 قبل از ظهر
توسط ..:: alireza ::..

برو ای دوست ..برو

برو اید ختر پالان محبت بر دوش

دیده بر دیده من منگر و نازت مفروش

من دگر سیرم ...سیر..

بخدا سیرم از این عشق دو پهلوی تو پشت

تف بر ان دامت پستی که ترا پروردست..

           ....................

کم بگو جان تو کو .. مال تو کو برده ی زر..

کهنه رقاصه ی وحشی صفت زنگی خر ..

گر مرا نیست طلا تخم طلا...مردم من .

زاده ی رنجم و پرورده ی دامان شرف..

اتش سینه ی صدها تن دلسردم من

دل من چون دل تو .. صحنه ی دلقک ها نیست

دیده ام مسخره خنده ی چشمکها نیست

دل من مامن صدشور و بسی فریاد است

ضربانش ..جرس قافلهی زنده دلان

طپش طبل ستم کوب ستم کوفتگان

چکش مغز ز دنیای شرف روفتگان

..تک..تک..ساعت .پایان شب بیداد است..

دل من ..ای زن بد بخت هوس پرور پست..

شعله ی اتش ..شیرین ..شکن ..فرهاد..است

حیف از این قلب ..از این قبر طرب پرور درد

که بفرمان تو ..تسلیم تو جانی کردم ..

حیف از ان عمر ..که با سوز شراری جان سوز

پایمال هوسی هرزه و انی کردم..

در عوض با من شوریده چه کردی نامرد

دل به من دادی نیست..

صحبت از  دل مکن ..این لانه ی شهوت دل نیست..

دل سپردن اگر این است که این مشکل نیست ..

هان بگیر ..این دلت ..از سینه فکندیم بدر

ببرش دور.ببر

ببرش تحفه ز بهر پدرت ..گرگ پدر

 

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در 28 Jan 2008ساعت 10:16 قبل از ظهر
توسط ..:: alireza ::..




لينك ثابت نوشته شده در 5 Dec 2007ساعت 6:37 قبل از ظهر
توسط ..:: alireza ::..

خدا حافظ...ای عشقهای سر گردان..ای سایه های زندگی از یاد رفته ی دربدرم...

خداخافظ ..ای خاطرات گذشته.. ای خاکستر اتش ارزوهای دل مادر مرده ی بی پدرم...

خدا حافظ من رفتم...

حتی تصورش امکان نا پذیر است..درست در بیست و هشت سالگی ..بدونه احساس کوچکترین

ناسلامتی..انتظار مرگ بلافاصله کشیدن...

باور کنید با شما هستم ..شما ای کسانیکه سعادت بشری را در سیه چال جهل و بی خبری زنجیر

کرده اید...

باور کنید من با سالهایی که طبیعت به من داده است بیست وهشت ساله ام..اما بر طبق سالهائی

که گرسنگی و فلاکت ملت من به من داده اند ..دویست وهشتاد سال دارم ..تصورش را بکنید..دویست و

هشتاد سال..وای از این زندگی...

و در دویست و هشتادمین سال زندگی خود یعنی همین امشب من احساس میکنم که رفتنی هستم

و من که رفتنی هستم ..میدانم که پس از مرگ من هیچ کدام از کسان من و دوستان واقعی من قدرت

بخاک سپردن من را ندارند..بنابر این حساب من با گور کن قبرستان پاک است...

گور کن..انسان تیره بخت تیره روزی که خوراک فرزندان لختش شیون کلنگ فرو رفته در خاک است ...

اما من میدانم که پس از مرگ من ثروتمندی از میان ثروتمندان شهر ما پیدا خواهد شد که لاشهی مرا

بخاطر اضافه کردن شهرتی بر شهرتهای کذائی خود بخاک بشپارد...

اما نه..ثروتمندان محترم ..لطفا مرا با پول خود بخاک نسپارید..لاشه ی مرا با کارد

اشپزخانه ی رنگ و رورفته مان که قلمتراش مداد شبهای نویسندگی من است در

هم بدرید..و پاره های سرگردان لاشه ی مرا در پست ترین نقاط این شهر به سگها

بسپارید..من میخواهم از لاشه ی من چند سگ گرسنه سیر شوند ...

شما ادمکهای کمتر از سگ که هیچ انسان گرسنه ای از درگاهتان سیر نشد




لينك ثابت نوشته شده در 5 Dec 2007ساعت 6:35 قبل از ظهر
توسط ..:: alireza ::..

عاشقانه
<-PostContent->
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط <-PostAuthor-> در <-PostDate-> و ساعت <-PostTime-> |